دیر از خواب بیدار شده بودم و بیمه ماشین هم تمام شده بود،چون محافظه کار شده ام ماشین را در پارکینگ گذاشتم و یک تاکسی گرفتم تا به محل کارم بروم.در اتوبان همت مشغول چرت زدن بودم که صدای بع بع معصومانه ای شنیدم ،معمولا اگر به واسطه ی صدایی از خواب بپرم بسیار بد اخلاق می شوم،نگاهی به راننده کردم ،مردی سیبیلو و جا افتاده بود، به نظرم بعید آمد که این صدا مربوط به راننده باشد،ترافیک همت سنگین بود،مجددا مشغول چرت زدن شدم که راننده پرسید از حقانی برم یا از آرژانتین؟ گفتم مسیر ونک معمولا شلوغه ،بهتره از آرژانتین بریم.تازه چشم هایم گرم شده بود که باز هم یکی گفت بععععععععع .دیگه عصبانی شده بودم . با عصبانیت به راننده گفتم چی میگی؟ راننده بیچاره هم که انتظار این عصبانیت بی موقع را نداشت با دستپاچگی گفت من که چیزی نگفتم .داشتم می گفتم غیر از من و شما کسی توی ماشین نیست که دوباره صدای بع بع بلند شد. این بار جهت صدا را تشخیص دادم از پشت سرم بود،صندلی عقب را نگاه کردم،خالی بود ،راننده که از عصبانیت من خنده اش گرفته بود گفت بیرون را نگاه کنید ، الان رد میشه. از پنجره بیرون را نگاه کردم و منظره بالا را دیدم و با موبایلم این عکس را گرفتم . راننده موتور متوجه عکس گرفتن من شد ، به کنار ماشین آمد و گفت چیه موتور ندیدی؟!! گفتم دیدیم، ولی سه تا گوسفند روی یک موتور ندیده بودم.راننده تاکسی با سرعت به طرف اتوبان مدرس فرار کرد.از راننده بابت رفتارم عذرخواهی کردم ....
سرکار خانم قربانی شماره 14 من را به بازیه اگر بدانید 24 ساعت دیگر قرار است بمیرید، چه غلطی خواهید کرد دعوت کرده است،بنابراین باز هم بازی می کنیم...
تا ساعت ده صبح میخوابم،قبل از دوش گرفتن حتما یک سیگار خواهم کشید،میرم استخر شنا میکنم،برای ناهار با دوستم میریم" لینت" و بعدش برای خوردن دسر میریم "ماگ". شنیده ام در بهشت همان گونه که برای آقایان حوری در نظر گرفته شده است برای خانمها هم موجوداتی به نام "قلمان"یا شاید هم "قلیمان" یا یک چیزی شبیه این وجود دارد ،بنابراین یکی و دوساعتی را صرف نوشتن یک رزومه با شرح خدماتی که در این راستا انجام داده ام خواهم کرد تا شاید بعد از مرگ به عضویت جامعه مهندسین مشاور قلمان (قلیمان) در بیایم و به عنوان یک قلمان (قلیمان) فرد مفیدی برای جامعه مردگان باشم!! بعد احتمالا یک چرت میزنم.فیلم Rounders را برای هزارمین بار نگاه میکنم، شب هم دوستان نزدیکم را دعوت می کنم و تا وقتی که عزرائیل خان برسند تکیلا می خوریم و می رقصیم.....
بی ربط:یک روز بارانی بعد از 160 روز برگشت.
مادرم معتقده که رشد عقلانی من در سن سیزده سالگی متوقف شده اما خواهرم می گوید که این اتفاق در سن سه سالگی برای من پیش آمده.به تازگی خودم هم به این فکر افتادم که نکنه واقعا خبریه.
وقتی خودم را با همکارانم که اکثرا هم سن و سال هستیم مقایسه می کنم میبینم که یه کوچولو با هم فرق داریم مثلا آنها هر روز صبح اصلاح می کنند ولی من هفته ای یک بار اصلاح می کنم ، هیچکدام کفش ورزشی یا پوتین پا نمی کنند ولی به جز پوتین و کفش ورزشی چیز دیگری پام نمی کنم،آنها راجع به قیمت گوشت و مرغ اطلاعات کافی دارند اما من اطلاعات اقتصادی ام از قیمت کیت کت فرا تر نمی رود،کیف مردانه دست می گیرند ،من کوله پشتی می اندازم ، آنها راجع به ببر های جدایی طلب تامیل و انتخابات ریاست جمهوری آمریکا صحبت می کنند ، من راجع به علوفه و موزیک خوب، آنها دوست دارند پژو پرشیا داشته باشند من دوست دارم جیپ داشته باشم،آنها هر شش ماه یکبار برای چک آپ کامل به پزشک مراجعه می کنند ،من تا به حال این کار را انجام نداده ام ، آنها Fast Food و غذاهای چرب نمیخورند اما من عاشق این دو هستم ، آنها پشت ویترین مغازه لوازم منزل می ایستند و من پشت ویترین لگو فروشی اسکان و ....
امروز که فکر کردم دیدم قضیه یک کم عجیبه....
عده ای می گویند حرف زدن با خود نوعی روان درمانیست،عده ای دیگر آن را از نشانه های روان پریشی می دانند....

قرار بود این تعطیلات با دوستم بریم هتل Rixos. صبح ها بعد از صبحانه بریم کنار دریا کفش ها را در بیاریم و روی ماسه ها قدم بزنیم ، بخوابیم کنار دریا آفتاب بگیریم و آبجو بخوریم ، عصرها هم بریم یک کافه خوب پیدا کنیم و قهوه بخوریم و گپ بزنیم بعد از شام هم بریم دیسکو مست کنیم و تا صبح برقصیم ولی چون به نظر کسالت آور بود نرفتیم....
بعد قرار شد با هفت هشت نفر دیگه بریم شمال .بریم توی جنگل قدم بزنیم ،توی ویلا مافیا بازی کنیم،مست کنیم و برقصیم ولی اینم کسالت آور بود و نرفتیم ...
ما به دنبال هیجان بودیم، باید کاری میکردیم که حسابی بهمون خوش می گذشت این بود که تصمیم گرفتیم در این چند روز تعطیل من برم سر کار و دوستم هم خانه بماند ...
توکای مقدس ، فقط می نویسم و زن قد بلند من را به بازی دعوت کرده اند،بنابر این بازی می کنیم....
یک روز بارانی: صد و شصت روز است که در گیر نگاه کردن یا دیدن است....
توکای مقدس:از طرفداران پروپاقرص توکای مقدس هستم، حتی حاضرم برم و پرشین کارتون را با خاک یکسان کنم. تنها خواهشی که از توکای مقدس دارم این است که معجزه ای کند تا من پولدار شوم.
این منم وستا: یک خانم تمام عیار.
زن قد بلند: تقریبا تمام پست هایش را دوست دارم ،ساده و روان می نویسد.
ساسوشا :یک وبلاگ صد درصد دخترانه و لطیف البته به غیر از قسمتهای که به اون آقاهه بدوبیراه میگه.
قربانی شماره 14:یاغی از نوع خفیف و دوست داشتنی.
من:خوشحالم که بعد از دوسال نیم پرونده اش بسته شد و حق را به من دادند.
گربه روی شیروانی:انشاء های کلاس پنجم ابتدایی.
اتاق 314:ساراچه هایش را خیلی دوست دارم.
چرندگوی بزرگ:چرند نمیگه اگر هم بگه خوب میگه.
افیون:سیگار ،کتاب،آزاده،پشت بام!!!!!
فقط می نویسم:گیر میده به دم و دستگاه مردم!!!
دغدغه های من: دغدغه های من.
پایان