این موقع سال را خیلی دوست دارم ، شاید تنها ماه ی از سال هست که می توان کمی زندگی و شادابی توی این شهر دید، شاید هم برای این که یاد آور یک خاطره ی دور از دوران کودکی ام هست، زمانی که پنج ،شش سالم بود و با پدر و مادرم و چند تا از دوست هایشان برای پیاده روی به خیابان پهلوی آن زمان می رفتیم و وقتی که من خسته می شدم پدرم من را روی شانه هایش می نشاند و من از همه بلند قد تر می شدم. بعد از پیاده روی می رفتیم چاتونوگا، که در زمان خودش جای ژیگولیی بود،برای من یک ظرف بزرگ بستی می گرفتند که کنارش دوتا ویفر موزی بود...
سه ماه هست که یک دفتر کار کوچولو اجاره کرده ام و دارم سعی میکنم عصر ها خودم را سرگرم کنم، هنوز ثبت اش نکرده ام ،شاید به این زودی هم این کار را نکنم...

صبح طبق معمول دیر از خواب بیدار میشوم، تیغ و ژل اصلاحم را بر میدارم تا سرم را اصلاح کنم ولی به حمام که میرسم یک ضرب میروم زیر دوش ، چون دیرم شده به صبحانه نمیرسم ،میروم توی آشپزخانه تا یک لیوان شیر بخورم اما در یخچال را که باز میکنم به جای بطری شیر بطری آب را بر میدارم و آب میخورم ، میروم از کنار کامپیوترم دی وی دی هایی را که به مهندس فرهی قول داده ام را بر دارم اما به جای آن چراغ قوه ای را که کنار آن است را برمیدارم و درون کیفم میگذارم، هول هولکی از خانه میزنم بیرون ، در پارکینگ را که باز میکنم یاد چراغ بنزین ماشین میافتم که از دیروز صبح به من چشمک میزد،مجبور میشوم بروم توی صف پمپ بنزین و بعد از کلی علافی بنزین بزنم ،حالا پانزده دقیقه وقت دارم تا از پاسداران بروم گاندی و خودم را به دستگاه کارت زن شرکت برسانم،وسط راه متوجه میشوم که ناهارم را جا گذاشته ام ،میپرم توی سوپر مارکت که یک ساندویچ بخرم اما به جای آن یک کنسرو تن ماهی ، یک بسته نان با دوتا شیرینی شبیه کلوچه میخرم ، در خیابان گاندی ترمز میکنم تا یک آقای مسن عرض خیابان را طی کند ،ماشین پشتی بوق میزند و مرد مسن به من بدوبیراه می گوید!!! در کمال ناباوری جای پارک خوبی پیدا میکنم ولی ده دقیقه دیر به دستگاه کارت زن میرسم. به طبقه پنجم شرکت که میرسم برگه مرخصی ساعتی را پر میکنم و رئیس امضا می کند.تا ساعت یازده تند تند کار میکنم تا پروژه را برای پلات نهایی بفرستم .ساعت یازده برای خودم قهوه درست میکنم که با شیرینی هایی که صبح خریده ام بخورم ولی شیرینی ها بوی گند و مزه گند تری دارند.تولد یکی از همکاران را از طریق ای میل داخلی شرکت تبریک می گویم که چشمم به تاریخ روی صفحه کامپیوترم میافتد و متوجه می شوم که تولد دیروز بوده است و از آن بدتر اینکه برگه مرخصی که صبح پر کرده ام را به تاریخ دیروز نوشته ام ،یعنی امروز را تاخیر خواهم خورد و دیروز را که به موقع آمدم از مرخصی ام کم می کنند.ساعت دوازده و نیم کیسه ی حاوی خرید های صبح را باز میکنم و با کمال ناباوری به قوطی تن که قرار بود ساندویچ باشد نگاه میکنم برای ناهار به ناهارخوری شرکت میروم ،کیسه نان را که باز میکنم متوجه کپک های سبز رنگ خوشگلی میشوم که روی نان سبز شده اند....
پنجشنبه ی هفته قبل رفتم کنسرت گروه سکوت شرق ،گروهی که بعد از مدت ها مجوز اجرا در یک سالن کوچک را گرفته بودند.برای هزارمین بار متاسف شدم که چرا نوازنده های با استعداد این مملکت باید تحت عنوان گروه های زیر زمینی فعالیت کنند. زمان استراحت بین کنسرت، مامور انتظامات خیلی مودبانه به ما تذکر داد که خواهران اجازه سیگار کشیدن در محوطه را ندارند و اینجا بود که برای هزارمین بار به مرد بودن خودم بالیدم!!!!!!
قسمت دوم کنسرت بودیم که سالن خاموش شد،برق رفت. به همین راحتی تمام دوندگی ها ،زحمت ها و ساعت ها تمرین نابود شد. دیدن قیافه های خسته و درهم اعضای گروه من را به یاد چراغ هایی که برای نیمه شعبان در خیابان ها روشن بود می انداخت. سالن محل اجرا برق اضطراری نداشت و به همین دلیل برنامه با یک آهنگ به نام RATS به پایان رسید .
.RATS, they are breaking all the rules, RATS
By ORIENTAL SILENCE.
دیر از خواب بیدار شده بودم و بیمه ماشین هم تمام شده بود،چون محافظه کار شده ام ماشین را در پارکینگ گذاشتم و یک تاکسی گرفتم تا به محل کارم بروم.در اتوبان همت مشغول چرت زدن بودم که صدای بع بع معصومانه ای شنیدم ،معمولا اگر به واسطه ی صدایی از خواب بپرم بسیار بد اخلاق می شوم،نگاهی به راننده کردم ،مردی سیبیلو و جا افتاده بود، به نظرم بعید آمد که این صدا مربوط به راننده باشد،ترافیک همت سنگین بود،مجددا مشغول چرت زدن شدم که راننده پرسید از حقانی برم یا از آرژانتین؟ گفتم مسیر ونک معمولا شلوغه ،بهتره از آرژانتین بریم.تازه چشم هایم گرم شده بود که باز هم یکی گفت بععععععععع .دیگه عصبانی شده بودم . با عصبانیت به راننده گفتم چی میگی؟ راننده بیچاره هم که انتظار این عصبانیت بی موقع را نداشت با دستپاچگی گفت من که چیزی نگفتم .داشتم می گفتم غیر از من و شما کسی توی ماشین نیست که دوباره صدای بع بع بلند شد. این بار جهت صدا را تشخیص دادم از پشت سرم بود،صندلی عقب را نگاه کردم،خالی بود ،راننده که از عصبانیت من خنده اش گرفته بود گفت بیرون را نگاه کنید ، الان رد میشه. از پنجره بیرون را نگاه کردم و منظره بالا را دیدم و با موبایلم این عکس را گرفتم . راننده موتور متوجه عکس گرفتن من شد ، به کنار ماشین آمد و گفت چیه موتور ندیدی؟!! گفتم دیدیم، ولی سه تا گوسفند روی یک موتور ندیده بودم.راننده تاکسی با سرعت به طرف اتوبان مدرس فرار کرد.از راننده بابت رفتارم عذرخواهی کردم ....
سرکار خانم قربانی شماره 14 من را به بازیه اگر بدانید 24 ساعت دیگر قرار است بمیرید، چه غلطی خواهید کرد دعوت کرده است،بنابراین باز هم بازی می کنیم...
تا ساعت ده صبح میخوابم،قبل از دوش گرفتن حتما یک سیگار خواهم کشید،میرم استخر شنا میکنم،برای ناهار با دوستم میریم" لینت" و بعدش برای خوردن دسر میریم "ماگ". شنیده ام در بهشت همان گونه که برای آقایان حوری در نظر گرفته شده است برای خانمها هم موجوداتی به نام "قلمان"یا شاید هم "قلیمان" یا یک چیزی شبیه این وجود دارد ،بنابراین یکی و دوساعتی را صرف نوشتن یک رزومه با شرح خدماتی که در این راستا انجام داده ام خواهم کرد تا شاید بعد از مرگ به عضویت جامعه مهندسین مشاور قلمان (قلیمان) در بیایم و به عنوان یک قلمان (قلیمان) فرد مفیدی برای جامعه مردگان باشم!! بعد احتمالا یک چرت میزنم.فیلم Rounders را برای هزارمین بار نگاه میکنم، شب هم دوستان نزدیکم را دعوت می کنم و تا وقتی که عزرائیل خان برسند تکیلا می خوریم و می رقصیم.....
بی ربط:یک روز بارانی بعد از 160 روز برگشت.